22 روز است که تو را برده اند و همراه با سه زن دیگر در اتاقی زندانی کرده اند که بخش کوچکی از بند 209 زندان اوین است و سهم تو از آن اتاق لابد یک تخت است با یک پتو که این روزها هزاران تن را بر خود دیده.
اما سهم تو از زندگی این نبود.
سهم تو از زندگی سفر بود. قصه بود. شعر بود. آواز بود. دنیایی بود که می خواستی رنگینش کنی.
تو نمی خواستی سهمت، نیمی از سهم برادر باشد. تو نمی خواستی زندگیت، نیمی از بهای زندگی مردت باشد. تو می خواستی فرزندت همانقدر که مال پدرش هست از آن تو هم باشد. اما سهم تو از این همه چه بود؟
از لذت زن بودن، بهای نیمه اش. از لذت خواهر بودن، سهم نیمه اش و از بهشت مادر بودن تنها نگرانی اش نصیب تو بود.
22 روز است که سهمت از زمین و آسمان را هم گرفته اند و آن را به اتاق بی روزنی تقلیل داده اند که سهم تو از گلیم پاره اش دستبندی است که برای پسرت بافته ای.
و اینجا، این بیرون، سهم ها را قسمت می کنند و یک هشتم به تو می رسد و تو نمی توانی با این سهم یک هشتمت، آزادیت را پس بگیری.
در این سرزمین، بهای آزادی سندی است که سهم من و تو از آن تنها یک هشتم است. پس برایت همین بس که در اتاق کوچکی از بند 209 بنشینی و با نخ های گلیم پاره زیر پایت برای تک فرزندت دستبندی ببافی.
جرم تو زیاده خواهی ات بود خواهرم!

