بالاخره رفت، سال کهنه را می گویم. با همه ی فرازهای بی نشیبش، با همه ی غم های بدون شادی اش و با همه ناامیدی های به دور از امیدش
سال نو 24 ساعتی است که از راه رسیده و چه خوب خودش را در دلم جا کرده، هنوز نیامده
آخرین روزهای سال کهنه، ته مانده ی امید و عشقم را هم سوزاندند از بس که سیاه بودند
اما این نورسیده گویا رسم دیگری دارد
با سال نو، زندگی نویی را آغاز کردم که بر خلاف همه زندگی های جدید با اشک و غم و حسرت آغاز شد
اما بر خلاف همه زندگی های جدید، هندوانه دربسته نیست برایم
آنچنان به فردایش امیدوارم که نه گویی با حسرت آغاز شده
سال جدید را با رسم نوینی آغاز کردم
مبارک خواهد بود، می دانم

